wish they were just words



آن سر شهر نورهای رنگی هوا می کنند

حتما به همان مناسبتی که تو در آن سر کشور تمرین رژه رفتن  می کردی

دفاع مقدس

خدمت مقدس


                                                                          *****
بچه که بودم  این شب ها دوست داشتم با همسایه ها بروم روی پشت بام و فریاد بزنم "الله اکبر!"

پدر اجازه می داد

پدر من را مجبور نمی کرد

باز هم نمی داشت

می گویم پدر،چون مادر هم کودکی بود مثل من
با هم بزرگ شدیم

هیچکدام  هم بزرگ نشدیم

 و من هنوز هم دوست دارم روی پشت بام فریاد بزنم  "الله اکبر!"




                                                                          *****

این ها استاد تغییر نام اند

استاد قلب معنا

به "شیوا" می گویند محارب

به "سید ضیا" می گویند منافق

به "جنگ تحمیلی" می گویند دفاع مقدس

به "اجباری" می گویند خدمت مقدس



و الله اکبر گفتن این روزها جرم دارد!

دلم از اون دلای قدیمیه..




جایم
خوب است


اما

آغوش تو
جای دیگریست

تو و دوستی ،خدا را..

-چه خبر؟

خبری نیست به جز همان خبرهای همیشگی
خبر های من به مذاق شما که برای درد دل زنگ می زنید ،غرغر می آیند و اسباب دلزدگی
من شما را می بینم که دلسرد می شوید از خستگی من،از هیجانی که در صدایم نیست،می بینم که از دورم پراکنده می شوید،دور می شوید و لبخندتان را می بینم که باسمه ای می شود به مرور..
چند وقتی بگذرد دیگر سراغی هم نمی گیرد ازمان..
از خوشخالیم بگویم؟
شوخی می کنید،نکنید راست بگویید و دوست داشته باشید که بشنوید خوشحالی من این است که لوله را که می فرستم تو، ادرار بیاید یا مثلا سوزن را که می زنم با اولین سعیم خون وارد سرنگ شود؟
خبری نیست
فقط من غرقم در عمق بدبختی های مردمی که شما در تاکسی کنارشان می نشینید یا باهاشان در ترافیک می مانید
این ها همان آدم ها هستند که شما در خیابان به شکایت هایشان گوش می کنید
دیده اید که چه دل پری هم دارند؟
منتها به ما که می رسند،آهی که در بساط نداشته اند به ناله هم آراسته شده
زمین و زمان دست به دست هم داده تا دست که بر ایشان می زنیم فریــــــــادشان تا آسمان برود
دیگر از دست ما درد کشیدن هیچ راهه در کتشان نمی رود
فقط برای "بی درد" بودن می آیند و هر چه می گوییم هیچ نمی گیرند که ما نیشتر اگرچه می زنیم،قصدمان تسکین دردشان است
و دیگر" نفتی هم که سر سفره اشان به جایش چیز رفته" را از ما می خواهند..
گناهی هم ندارند
ما هم گناهی نداریم
شکایتی هم نداریم
فقط چه کنیم که خبرهامان همین ها هستند،درد و بیماری وسوزن،ادرار و خودکشی و شستشوی معده و آدم های خسته و شب بیداری که بعضا به مناسبت ماه "مبارک" رمزان!کسی ناهار هم بهشان نمی دهد.30 ساعت 30 ساعت بیدارند و کشیک می دهند و سرباز هم نیستند که کسی دلش برایشان بسوزد و روی کچلی سرهایشان دست بکشد وبگوید "آخی!جانم!"
گفتیم که در جریان باشید
نگویید دانشجو های پزشکی "عن"اند!

اگه هر پست بخواد این جوری آتیش بزنه...





کلماتم غمگینند
می خواهند به کار نیایند
                            به نشان اعتراض!
                           به نشان غم!

که می گویند ما را  به چه نوشتن
که آن که ما را اول بار
سرباز وار
به  کارزار
 نوشتن  فرستاد
دست بر کشیده است از نوشتن..
اگرچه به اجبار


می گویم شان آرام باشید گنجشگکان  کوچک من در لباس جنگ...
او آن است که  گرچه دامش را هرگز تهی نیافت
اما همیشه آماده بود
تا دیگر بار  و دیگر بار
دام بر گسترد
تا شده کلامی
کسی را به زیبایی نزدیکتر کند..
اقتدا کرده به قاموس بامدادان
                       
                             او هرگز از پا نخواهد نشست..



آرام می گیرند
کلماتم را می گویم
آرام اشک می ریزند
به یاد آن همه زیبایی که در احساس برخورد باران به خاک بود
                                                                                                هست...
                         

به نازی که لیلی به محمل نشیند..



از من می شنوی هیچ چیز را خراب نکن



 این جا سرزمین ویرانه هاست

  سرزمین  پا برجایی ویرانه ها

به خرمشهر نگاه کن

یا به آبادان

که انگار خداوند شوخی داشته با ما بر سر نامگذاریشان

                                                                نه خرم اند و نه آباد!



و به رودبار

یا بم!

نگاه کن!

این جا سرزمین ماندگاریست

آبادی را دست زمان ویران می کند و ویرانه ها هرگز دوباره آباد نمی شوند...


         
                                   از من می شنوی هیچ چیز را خراب مکن

                                                        که درست شدنش را هیچ امیدی نیست..

یک عاشقانه ی کوتاه

تنها چیزی که توانستم


        همچون بنفشه ها


                    هر کجا که خواستم ببرم،




عشق جاودانه ام بود...

رنگ ها و نام ها


یک پاکت مقوایی کاهی رنگ در ابعاد دفترهای مشق بچگیمان را تصور کنید،رویش این تصویر باشد یا یکی دیگر شبیه این،تویش 30 40تا برگه با همان شکل  وابعاد،مقوایی و بی کیفیت که رویشان نقاشی باشد،خیلی هایشان با پرسپکتیوی که معلوم است مثلا از پایین به بالا،از روی یک دیوار بزرگ عکس گرفته شده اند..

این پاکت مال مادرم بود و مثل همه ی چیزهای دیگر توی خانه ی ما،هیچ صاحب نداشت ، از دست ما بچه ها دور نگه داشته نمی شد (که عجیب بود چون ما ویرانگر بودیم واین "ما" یعنی من نمی خواهم حساب  خودم را از برادر هایم جدا کنم و بگویم آرام بودم و بی آزار!). ولو بود توی دست و بالمان که حتی اگر دوست داریم-که ظاهرا همیشه  هم داشتیم- با خودکار خط خطیش کنیم.
نمی دانم چرا این دفترچه یا پاکت را دوست داشتم ،یعنی نمی دانم در آن سن چرا جذبم  می کرد؛رویش نوشته بود : هنر انقلابی مکزیک،  که یادم نیست چه فکری راجع بهش می کردم  و حتی یادم نیست می توانستم بخوانمش وقتی دلداده اش شده بودم یا بعد ها خواندمش، اما خوب  برای کودکی که تفریحش اسب و سرخ پوست و کابوی بازی با برادرهاش است چه جذابیتی می تواند داشته باشد؟رنگی نبود ،نه رویش ،نه تویش و  نرم و براق هم نبود.برای من اما انگار سحر عجیبی توی آن دست هایی که میخ سوراخشان کرده بود نهفته بود،توی اشک هایی که حتی بدون وجود رنگ ها هم معلوم بود سرخند و توی گل هایی  که زیبا بودند حتی سیاه سفید،اما سنگین،باربر نمی دیدشان.

نمی دانم چرا اسم هیچ کدام از نقاش ها را یاد نگرفته بودم،شاید به خاطر همان نفرت همیشگی از حفظ کردن اجباری:چیزها یا باید خودشان داوطلبانه در ذهن من می ماندند،یا هیچ وقت یادشان نمی گرفتم.اما نقاش های آن طرح ها را دوست داشتم شاید چون فکر می کردم نقاشی های بزرگ و در نتیجه مهم شان ساده است ، بعضی هایشان را بیشتر از بعضی ها دوست داشتم،مثلا آن هایی را که همه ی خطوطشان نرم بود و منحنی،بعد با خودم تصور می کردم این ها رنگیشان چقدر باید خوشگل باشد و حتی تلاش کردم خودم دست به کار شوم که جنس کاغذ و رنگ عموما  تیره ی زمینه ها نا امیدم کرد.

توی خانه ی ما این چیز های معلوم نیست کجا هستند،پس یا اتفاقی می بینیشان یا دیگر نمی بینیشان،پس بعد تر ها من گاه گاهی این دفترچه ی هنر انقلابی را دیدم و گاهی نه و دیگر نه یادی از نقاشی ها داشتم و نه نقاش ها..


فیلم "فریدا" را که دیدم  فریدا را دوست داشتم،عاشق شوری شدم  که در رگ هایش بود و عاشق آن قدربزرگ بودنش که می توانست ببخشد.عاشق عاشق بودنش و عاشق بی پرواییش.

فریدا را دوست داشتم و نقاشی هایش را نه خیلی،به خصوص آن هایی که پر از جمجمه  و خون و سیم وبودند.دیگو را هیچ دوست نداشتم و نقاشی هایش را چرا.زیبا بودند و احتیاج نداشت یادم بیاید از بچگی دوستشان داشته ام و خوب راستش آسان هم نبود باز شناختن آن سیاه و سفید ها از آن همه رنگ و روح که در فیلم می دیدم.چند وقتی گذشت و تصویرها توی ذهنم نقش بست تا دو زاریم افتاد که این دیگو ریورای دوست نداشتنی همان نقاش بزرگ هنر انقلابی مکزیک است..ولی باز هم فرقی در اصل ماجرا نکرد،


من فریدا را دوست داشتم و نقاشی هایش را نه خیلی.دیگو را هیچ  دوست نداشتم و نقاشی هایش را چرا.خیلی.

پ.ن:این یک نوشته برای دل نویسنده اینجاست و مقصودش از نوشتنش خیلی پیچیده است
.دل نویسنده هم چنین آهنگ های فیلم فریدا را خیلی دوست دارد.به خصوص این یکی.